تبليغاتX
کلاسیک


کلاسیک

...می خواهم بهانه ای برای لبخند باشم

 

یادش به خیر ...

فال می گرفتیم چقدر طرف دوسمون داره ،

حالا با هر چی می شد ،

ورق ، نقطه ، گردنبند ....

چقدر بچه بودیم !

......

یادش به خیر ...

دوست داشتم زود ازدواج کنم،

ولی هوو هم داشته باشم ....

دوست داشتم شوهرم با رفیقاش بره ماه عسل، منم با رفیقام ...

.....

من انسانی بخونم ،

داستان بنویسم ،

ولی هیچ کدوم از داستانام آخرش خوب تموم نشه ،

همه بمیرن ، اونوقت شاید اشک از چشم مردم بیاد ...!

دوست داشتم انسانی بخونم ،

برم وکیل شم !

یه وکیل خانوادگی که فقط از خانوما دفاع کنه برای طلاق !

.......

یادش به خیر...

به همه سلام می کردم ،

به همه لبخند می زدم ،

با همه حرف می زدم !

به همه ...

ولی همه برداشتای خودشونو می کردن !

یادش به خیر ...

......

بچه بودم ولی بی معرفت نبودم ،

بچه بودم ولی مهربون بودم ،

بچه بودم ولی همیشه باور می کردم ...

بچه بودم ولی عشقتو فهمیدم ،

بچه بودم ولی خدا رو می دیدم !

بچه بودم ولی همه رو دوست داشتم ،

بچه بودم ولی آدم بودم !!!

ولی تو چی ؟!

بچه نیستی ولی آدم هم نیستی !

حالا همه دستا بالا ، بیخیال دنیا....

                                                                          ع.الف

پ.ن:من با تو خوشم تو با کی ؟!

پ.ن۱: من به همه لبخند می زنم تو برداشت نکن....

پ.ن۲: فردا....

پ.ن۳: این تنها معلم فیزیکیه که دوسش دارم ...

پ.ن۴: بعضی وقتا با خودم می گم اگه می دونستی من ....... هیچ وقت .......

 پ.ن۵: خواستگاری جالبی بود ...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:34 توسط کابوس| |

 

من نه به باد می نازم

نه به تو مدیونم !

نه در آغوش خویش به یادت بوسه باران می شوم ،

نه به تمام هستیم گل رز مشکی هدیه می دهم ...

من همینم که هستم !

دختری پر هیاهو که پشت نگاهم هیچ نیست،

فقط می خواهم حرف بزنم شاید ....

نمی دانم ...!

ابن دنیای من است ...

و من بهترین عاطفه برای سرودنم ...

                                                                  ع.الف

پ.ن: تو که نیستی که ببینی حال روزگار ما رو !

پ.ن۱: موفق باشی...

پ.ن۲: من کنکوری شدم .......

پ.ن۳: فکر کنین من برم دانشگاه ؟! خیلی عجیبه هاااا....

پ.ن۴: من هنوز می خندم !

پ.ن۵: اگه به جای خندیدن درس بخونم قطعا رتبم دو رقمی می شم !

پ.ن۶: دلم برای خواهرم یه ذره شده ! خوش به حال مامان بابام ....

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:30 توسط کابوس| |

 

چشمانت را به یاد باران بوسیدم ،

من نه می خواهم عاشق باشم 

 و نه می خواهم فراموش شوم ،

من نه آن ترانه ام که با تمام زیباییت هم آغوش شوم ،

نه آن بهانه ام که به تمام هستیت ببالم ...

من دریا را برای وجودت پرستیدم ،

من تمام ستاره ها را برای بودنت شکافتم ،

این منم که برای با تو بودن می رقصم ...

این منم که تمام گریه هایم را با نبودت نوشتم ...

من هیچ نمی خواهم ،

فقط می خواهم سکوتت را بشکنی !

                                                                     ع.الف

پ.ن: من نگرانم می فهمی ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 23:37 توسط کابوس| |

 

                    

                   انا لله و انا الیه راجعون!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:6 توسط کابوس| |


 در دلم آشوب است

چه دلهره ای که نداشتیم،

چه امید هایی که نبسته بودیم ...

 بانگ الله اکبر در گوشم می پیچد !

ولی من بی صدا تر از همیشه فقط نگاه می کنم...

من باز هم می خواهم ببینم ،

تمام آن دانشجوبان خوشحال مملکتم را ،

تمام آن لبخندهایی را که می زدم به امید دانشجو شدن ...

اینجا ایران من است ،

سرزمین سبز من !

و من سرزمینم را حرام نمی خواهم...

می خواهم بیدار شوم ،

کابوسم را به پوچی کشاندند...

و اکنون این دیار من است !

از نگاه کردن به هر چیز ،

اشک در چشمانم جمع می شود ،

من ایرانیم!

و این کابوس من است ...

اینجا ایران است ... صدای جمهوری اسلامی ایران ...

                                                                                   ع.الف

پ.ن: خدا بیا پایین اینا همه رو کشتن !

پ.ن1: من به لبخندی از تو خرسندم ....

پ.ن2: دلم می خواد داد بزنم بگم چرا؟!

پ.ن3: ایران خاکش مقدسه ، خون جووناش مقدسه ، می فهمین ؟!

پ.ن4: اینا همون جوونایی بودم که می خواستن عصای پیری شما بشن !

پ.ن5: شوک الکتریکی؟! باتون برقی؟! کتک؟! دانشجوهای ما؟! یگان ویژه تو دانشگاه ؟! نه!






نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:0 توسط کابوس| |

 

-:می شه برام یه کاری بکنی؟

...:چی؟

-:از شب تا صبح برام بخند...

...:چرا؟!

-: می خوام ببینم چه شکلی می شی!

...:(سکوت)

-:یه کار دیگه هم می کنی؟

...:چی؟

-: می شه وقتی باهات حرف می زنم اشک تو چشمات جمع نشه؟!

...: چرا؟

-:احساس می کنم ضعیفی!

...: (قهقهه)

-: نه جدی دارم می گم ...

...:منم جدی خندیدم!

-:نه جون من، خودت تا حالا دقت نکردی؟

...:نه، مهمه!؟

-: خیلی...

...:سعی می کنم!

-:یه سوال !

...:بپرس!

-:تاحالا به این فکر کردی که با کسی باشی؟!

...:چطور!؟

-: همین جوری...

...: آره

-:خب؟!

...: هیچی دیگه !

-: ببین می خوام باهات پرواز کنم!

...: ولی من اشک تو چشمام جمع می شه...!

-: چشمات قشنگه، مهم نیست...

...: مطمئنی؟!

-: آره...

...: نه ، پرواز نمی کنم!

-: ناراحتی ؟!

...:(سکوت)

-:تو چشمام نگاه کن!

...: ول کن...

-: تو رو خدا!

...: می شه منم یه چیزی ازت بخوام؟!

-: جون بخواه!

...: می شه وقتی دستاتو می گیرم ...!

-:چی؟!

...: هیچی!

-:( سکوت )

...: حالا باهات پرواز می کنم!

-:  ....

                                       ع.الف

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:47 توسط کابوس| |

 

زندگیم را مچاله می کنم

و تمام کهکشان را به فریاد می کشم ،

ستاره ها را به هم پاپیون می زنم ،

همچنین صدای تو را !

تا همه چیز برایم قلب قلبی شود ،

برای عشق به من ...

من هستم چون می خواهم بودن را تجربه کنم ،

از برای نگاه کردن به پل هایی که خراب کردم...

چیزی در پشت سر نمی بینم ،

جز هاله ای از چربی!

و من چقدر گرسنه ام ،

آنقدر که می خواهم تو و افکار پوچت را ببلعم!

و می خواهم سکوتت را بشکنی...

                                                                       ع.الف

پ.ن: فردا امتحانا خلاص!

پ.ن۱: من از کی باید شروع کنم کنکوری بخونم ؟!

پ.ن۲: فردا ، خاتمی ، میدون نقش جهان !

پ.ن۳: امروز روز خوبی بود ...

پ.ن۴: مرسی خدا!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:20 توسط کابوس| |

 

رویاهای زنانه ات را بگذار خشک شوند !

بگذار همه بدانند که آمدی ولی بردنت ،

شاید بفهمند تو هم خدایی داری،

شاید نه از جنس خدای خشک و بی روح آنها ،

خدایی که مقدس است برای پرستیدن،

خدایی که در تمام رویاهایت برایت می نوازد ،

و به تو می بالد...

ولی هیچ کس نمی داند !

هیچ کس نمی داند چه زجریست که باشی،

ولی بودنت را با نگاه های هیزشان هم نفهمند !

هیچ کس نمی داند چه فلاکتی باید بکشی که بزرگ شوی

ولی نه در نظر آنهایی که بزرگ شدنشان .... بیخیال!

من همانم که فقط می خواهم زنده باشم

ولی نه در نگاه کثیف تو!

به امید روزی که بفهمی در چشم خداوند کثیف ترین ها هم عزیزند !

تو فقط بنده باش...

                                                              ع.الف

پ.ن: ۳ تا امتحان دیگه بیشتر نمونده!

پ.ن۱: من چیکار باید می کردم که نکردم ؟!

پ.ن۲: خدا به بعضیا شعور داده به بعضیا نه ! مشکلی هست ؟!

پ.ن۳: کاشکی می فهمیدی اینی که تو می گی اسلام نیست !

پ.ن۴: اگه همین جوری ادامه بدی جهنمم می کنم به نامت باشه؟!

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:48 توسط کابوس| |

 

سوت زندگی رو می زنن

حالا این تویی که باید بدوی ،

من نه می دوم ، نه می ایستم !

جوری غلط( قلت یا غلت یا ...) می زنم که نه تو منو ببینی

نه از روم به راحتی رد شی...

دستمو میارم بالا تا بگیریش،

ولی تو فقط احساس می کنی

هیچی نمی بینی !

با تمام وجودت از روم می پری ،

ولی نمی دونی وجودت از تهمت به من پر شده!

حالا پریدی ولی من بازم از تو جلوترم ،

می رسیم به یه باتلاق ، حالا تو شیرجه می زنی،

من شنا می کنم !

بازم از روم می پری ...

ولی این دفعه دیگه فرو می ری ،

اینجاست که دستمو می دم بهت

ولی تو منو می کشی پایین !

پایین تر از جایی که دنیایی باشه ،

اونقدر پایین که نه صدامو می شنوی

نه منو می بینی !

روی دستای من ایستادی ، اومدی بالا...

حالا که چی؟! فقط می تونی بایستی !

حالا من آغوشم رو برات باز کردم ،

ولی تو هنوز ایستادی ...

این منم که چشمامو می بندم

که نبینم تو می ایستی ولی من

با آغوش باز برات دنیا می سازم...!

لعنتی...

                                                                   ع.الف

پ.ن: دقت کردین این فیلم دوبله ها تموم فوش ها رو لعنتی معنی می کنن؟!

پ.ن۱: آخیش!

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 4:13 توسط کابوس| |

 

داغون شدم !

فقط همین...

                                           ع.الف

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 21:32 توسط کابوس| |

 

ببین احمق جون!

من که نمی گم داغونی،

می گم سعی کن آدم باشی

بد بودن کلاس کارت نیست !

د نمی فهمی دیگه ، بسکی کثافتی...

حیف که حالم نمی تونه ازت به هم بخوره!

حیف که تو نمی فهمی که چه آدم گندی هستی!

حیف که باهات که حرف می زنم فکر می کنی آویزونم ،

حیف که نمی دونی مردم احمق تر از خودت چی می گن،

حیف که گند زدی به کل هیکلت ...

بابا اعتماد به نفست کولاکه!

آخه بی شعور بفهم چی می گی،

رفیق نا حسابی من دوست ندارم

ولی دوستم که هستی احمقم؟!

تابلو جان تمام گنده کاریات بو داره...

الاغ که نیستم می فهمم ،

آخه بی همه چیز برا من کلاسُ بیخیال،

حالا من خاکی ام تو دیگه کم بیار ...

وقتی به آخرش رسیدی

داد بزن بگو دوست دارم ...

اونجاست که منم کل خنده هاتو جر می دم...

بابا کوتاه بیا!

                                                                    ع.الف

پ.ن: شما فکر می کنید من چه جور آدمیم؟!

پ.ن۱: بی نهایت طلبی ، بی نهایت!

پ.ن۲: کاشکی ۵ دقیقه برا تربیتت وقت می ذاشتن...

پ.ن۳: امروز کلی جیغ کشیدم از خوشحالی...

پ.ن۴: چه باشی چه نباشی من خوشم...

پ.ن۵: چه قدر من از این آهنگه چاووشی خوشم میاد :" من با تو خوشم تو خوشی با دل من... "

پ.ن۶: تاکید می کنم: موضوع عشقُ عاشقی نیست...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:47 توسط کابوس| |

 

تمام ترانه های باران را به پوچی کشاندی

هیچ نگفتم...

این منم که خاموشم از ترنم های بی پایانت ،

دیگر سوگندهایت را به آبی بودن آسمان نمی ستایم

که تو برایم سرابی بیش نیستی!

می خواهم بنوشم از تمام وجودت که تمام شوی

نه می خواهم بمانی و نه بخوانی ،

شاید رفتنت از توهم های روزگار کم کند ...

برای بازگشتت آنچنان پای می کوبم

که خدا هم مرا در آغوشت ببوسد!

                                                                    ع.الف

 

پ.ن: چرا نظرات باز نمی شن؟!

پ.ن۱: تا حالا اینقدر از شنیدن خبر خوشحال شدن یه دوست خوشحال نشده بودم ! مبارکت باشه !

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 5:1 توسط کابوس| |

 

پاییز را به رخ من نکشان

که آسمانش چه رنگیست!

که می تاباند برایت تمام زیباییش را 

 و آواز می خواند بر تمام اشک های نارجی ات...

و فقط صداییست که برای من می ماند،

همینُ بس!

ساحلش طوفانیست

و هوایی که ابرهای فرفری اش را

بر سرم صاعقه می زند ....

فقط برای یک لحظه ایستادن !

سرم را بالا کردم تا با تمام وجود فریاد بزنم

ولی سهم من پرنده ای بود

که نمی دانست دوست داشتن برای دعا کردن است

و دعا کردن حرمت دارد ...

پس خودت را بر سر آن احمقی راحت کن

که شیطان سمفونی زندگیش است!

                                                                  ع.الف

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:13 توسط کابوس| |

 

یه صحنه ی رمانتیک

نه بابا، شدتش بالا بود

زد تو چشه طرف ، خونش پاشید !

من که نتونستم خوب ببینم

تموم شیشه قرمز بود !

نه دیگه فعلا بنان گوش می دم

تیریپش مثل ساسی مانکنو ایناست !

ولی صدای ساسی بهتره !

یه موزیک می ره پشت زمینه...

موزیکش لایته ، متالیکا گوش می دی ؟!

آره دقیقا مثل نیروانا!

نه بابا شان پال سنتور می زنه

با هیلاری داف که نتونستم !

نه ! می گفت می خواد کتاب دکتر شریعتی رو بررسی کنه...

نه من نمی تونم بیام شرمنده!

قراره علیش مس بیاد خونمون جغرافی یادم بده ...

نه دیگه قرار شده خمینی شهر عروسی رو بگیریم ...

حالا تا ببینم خدا چی می خواد !

نه من فعلا باید با حاجی یه صحبتی بکنم...

چی می گی؟!

می گم حاجی باهام حرفش شده سره رنگ زیر شلواریش..

نمی دونم به جون تو !

به قول شاملو : دیگه ازت بریدم دلمو نمی دم !

این همه تناقض ؟!بسه دیگه...

                                                                                    ع.الف

پ.ن: امتحان تاریخ دادم دو جا آیت الله بهبهانی رو کشتم!

پ.ن۱: آخه به تو چه !

پ.ن۲: من بالاخره امسال دیپلم می گیرم ! البته شاید ...

پ.ن ۳ : حالا می بینی کی موفق تره مربا ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:35 توسط کابوس| |

 

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

صبح ساعت ۱۰:۲۰

از صدای مامان بیدار می شم

ولی ناراحت تر از همیشه!

۱۰:۳۰ تو یخچالم...

سوژه یافت نشد !

۱۰:۴۵ می رم بالا مثلا سر درس،

بابا:عاطفه جان یه لحظه بیا بوست کنم!

تولدت مبارک...

ساعت ۱۱

فاطمه تو اتاقم: تولدت مبارک جوجه!

تا ۱۲ حسابان بخون نخون...

۱۲ پا کامپیوتر با اون سرعت گ.ن.د!

همه جا تبریک تولد ...

کلوب دات کام !

بیخیال بابا اونجا که خبری نیست مثل همیشه!

تا شب کرکره خنده به چیزای مسخره...

ولی هنوز ناراحت بودم !

اینا آدم خوبان ، دوست خوبان ،

ولشون کن !

تو که خیلی وقته خطت رو جدا کردی نه؟!

                                                                                ع.الف

پ.ن: چه قدر لذت داره که شبه تولدت آسمون از شب تا صبح بباره!

پ.ن۱: به این نمی گن انسان مغرور، شاید ب.ی.ش.ع.و.ر.!؟

پ.ن۲: من یه دختره ۱۷ ساله ی اردیبهشتیم ! اگه تو قدر نداری !

پ.ن۳: بعضی وقتا نگاه کردنا از روی علاقه نیست از اون روییه که آدم به خریت خودش پی برده!

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:18 توسط کابوس| |

 

باران را خواستیم که ببارد

بر کله ی نسبتا پوکمان !

تا فراموش شود ولی انگار نه انگار

دوست قدیمی هست برای همیشه ...

که من ببارم برای او مانند تگرگ

که بیچاره کرد کشاورزان مشتاق الگوی اصلاح را !

تا وقتی هستم بی نهایتم برای دلت

وجدانمان می گوید ننویس چون نه حسش هست

نه حالی برای نوشتن !

پس باشد فرصتی برای بودنی دوباره...

                                                                       ع.الف

پ.ن:شاید تقدیر این بوده نمی دونم ...

پ.ن۱: از همه ی دوستان معذرت می خوام که نمی تونم براشون نظر بزنم ، می خونم مطلباشونو ولی نظرات برام باز نمی شن ... ( آدم ، دختر کوچولوی یاغی ، نکته دان ، امین آزاد ، ستاره**و  ... ) فیتوپلانگتون را هم در ۳۶۰ در میابیم !

پ.ن۲: انقدر دوست دارم که تو کتاب جا نمی شه !( اینا نتیجه ی گوش دادن به اهنگهای جوادی متعدده!)

پ.ن۳:بیخیال شو به شدت که کسی برات تره هم خورد نمی کنه می فهمی که چی می گم؟!

پ.ن۴:تو هم سرت شلوغه این خوبه!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:30 توسط کابوس| |

 

این منم که می خوام باشمُ نیستم

چون تو می خوای که باشم ولی به درک!

من داد می زنم چون دلم می خوادُ

می خوام باشم تا بمونیُ بخونی

خوب این منم !

نه دلم به حالت می سوزه اُ می خوام باشیُ

برقصیُ آواز بخونی برای دوست داشتنم؟!

نه دلم تنگ می شه اُ حوصله دارمُ می سازم

همینم که هستم!

من آتشفشانمُ فوران می کنمُ یهو خاموش نمی شمُ

خاموشم می کنن خوب به درک!

شاید این منمُ هزار جور کلکی که سرم سوار می کنیدُ

بازم این منم که باور می کنمُ ادامه می دم ،

این منم خوب به درک!

حالا این منم که فراموش می کنمُ شادمُ می خونمُ

می رقصمُ باز هم تو میایُ گندُ می زنی به منُ،

این منم خوب به درک!

این تویی که می خندیُ حال می کنیُ می پیچونیُ

عصبانی می شیُ حرف می کشیُ می چزونیُ

چشم می چرونیُ و می رقصی رو اعصاب من...

خوب این تویی، برو به درک!

پ.ن: من تازه سال سومم نه یه دختره کنکوریه بیچاره!

پ.ن۱: اشتباه نکنید که من عاشقم ... من اهل این بچه بازیا نیستم!

پ.ن۲: دلم کاراته می خواد حسابی!

پ.ن۳: ۸۸ هم اومد ...                                         

                                         ع.الف

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 16:25 توسط کابوس| |

 

این روزها داغون تر از همیشه

فریاد هایت را تحمل می کنم !

آب خوردن هم برایم بسی دشوار است

وقتی که له شدن شخصیتم را

زیر دندانهای کرم خورده ات احساس می کنم...

آنجاست که قلبم تیر می کشد !

و می گویند چیزی نیست ٬ درد آپاندیس است

روزی ۳ وعده فحش بخوری خوب می شوی

از آن فحش های آبرودار البته!

درد باکلاسیست آپاندیس درد ...

با دوستان باکلاست رفت و آمد کن

آنها درکت می کنند به شدت!

تمام آب دریا را قورت دادم

و حالا این منم که یک خرچنگ را در دلم پرورش می دهم!

از دست من ناراحت نشو ٬

زودتر از آنچه که فکرش را بکنی با رفقایت آشنایت می کنم...

و این است بال ماسکه ی بزرگ خرچنگ ها!!!

                                                                                   ع.الف

پ.ن: خدا تو را به مادرت ببخشه که از گنده کاریهات خبر نداره!

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:27 توسط کابوس| |

 

همیشه یه روزی برام پیش میاد که دوست دارم این جوری بنویسم، نه مبهم مثل نوشته های گذشته!تازگیا خیلی فکر می کنم به آدمای دوروبرم و به سطح فرهنگی و مالیشون که چه قدر همه با هم تفاوت دارن ،یه سری خودشون رو جوری درست می کنن و میان بیرون که همه کف می کنن یه سری هم چادرشون رو جوری دوره خودشون پیچیدن که دلم می خواد بلند داد بزنم بگم چرا؟! پسرای الافی که گوشه کناره خیابونا ایستادنُ مثلا دارن با خودشون حال می کنن ولی هر از گاهی یه تیکه هم به دختری که داره رد می شه می ندازن و فکر می کنن خیلی باحالن ! فروشنده هایی که هر چی قیافت خفن تر باشه بیشتر تحویلت می گیرن و بیشتر بهت تخفیف می دن و اون پسرایی که کلی خوش تیپن جوری که از دیدنشون کیف می کنی ولی تا دهنشونو باز می کنن گ.ن.د می زنن به کل هیکل! همیشه هر وقت رفتم بیرون برای خرید اعصابم به شدت ریخته به هم برای نبودن یه کم ش.ع.و.ر که شاید باشه ولی من حسش نمی کنم!

یه سری اتفاق تو زندگی هر کسی به مروره زمان پیش میاد که شاید خیلیاش خوشایند نباشه ولی هست و نمی شه کاریش کرد...من همیشه فکر می کردم یه آدم ۱۷ ساله چقدر می تونه بفهمه و از زندگیش لذت ببره ولی الان که می بینم ۲ ماهه دیگه ۱۷ سالم می شه می فهمم که چقدر اشتباه می کردم! شاید من مثله خیلیای دیگه که هم سن من هستن نباشم و تمام دغدغه ی فکریم روی یه غشری از جامعه به نام پ.س.ر متمرکز نباشه ولی همیشه یه دغدغه ی دیگه ای داشتم و اونم این بوده که خدا وقت داره تمومه بنده هاش رو ببینه و بهشون فکر کنه؟!

من برای خودم می نویسم باور کن!

پ.ن: این نویسنده های رمان های ایرانی برای سن من واقعا چی در مورد جامعه ی ما فکر کردن !؟

پ.ن۱: همیشه به این فکر می کنم که نکنه یه ضربه ی جبران نا پذیر بخورم!

پ.ن۲: MP3 یکی از ضایع ترین وسیله های زندگیم شده با آهنگای توش ( ساسی مانکن )---> مسخرست!

پ.ن۳: مدرسه ی دانشگاه صنعتی اصفهان از مزخرف ترین مکان های زندگیمه!

پ.ن۴: من با دفتر خاطراتمم راحت نیستم...

                                                                                   ع.الف

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 18:22 توسط کابوس| |

 

شاید تقدیر این است

و من نمی دانم

بخندم و هیچ نگویم و شاد باشم

حرف بزنم و دعوا کنم و موهایشان را بکشم!

اگر دسته من بود که کچلت می کردم

تا چشمانت را از حدقه در بیاورم ...

من مهربانم بیشتر از آنچه فکرش را بکنی

تو بی معرفتی بیشتر از آنچه من ...

و من بی صبرانه منتظر روزی ام که اعتراف کنی

همه چیز را

و بفهمی اشتباه می کردی حسابی!

و به هیچ قانونی پایبند نیستی

به جز چرب زبانی...

و من فقط تو را نگاه می کنم

با این همه گنده کاری ...

به امید روزی که از بویشان خسته شوی

و بدانی من مهربانم مانند اسمم!

پ.ن:عرفان (رپر) پدرش استاد دانشگاهه!!!!

                                                                               ع.الف

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 8:47 توسط کابوس| |


Design By : Night Skin