کلاسیک
...می خواهم بهانه ای برای لبخند باشم
این منم که می خوام باشمُ نیستم چون تو می خوای که باشم ولی به درک! من داد می زنم چون دلم می خوادُ می خوام باشم تا بمونیُ بخونی خوب این منم ! نه دلم به حالت می سوزه اُ می خوام باشیُ برقصیُ آواز بخونی برای دوست داشتنم؟! نه دلم تنگ می شه اُ حوصله دارمُ می سازم همینم که هستم! من آتشفشانمُ فوران می کنمُ یهو خاموش نمی شمُ خاموشم می کنن خوب به درک! شاید این منمُ هزار جور کلکی که سرم سوار می کنیدُ بازم این منم که باور می کنمُ ادامه می دم ، این منم خوب به درک! حالا این منم که فراموش می کنمُ شادمُ می خونمُ می رقصمُ باز هم تو میایُ گندُ می زنی به منُ، این منم خوب به درک! این تویی که می خندیُ حال می کنیُ می پیچونیُ عصبانی می شیُ حرف می کشیُ می چزونیُ چشم می چرونیُ و می رقصی رو اعصاب من... خوب این تویی، برو به درک! پ.ن: من تازه سال سومم نه یه دختره کنکوریه بیچاره! پ.ن۱: اشتباه نکنید که من عاشقم ... من اهل این بچه بازیا نیستم! پ.ن۲: دلم کاراته می خواد حسابی! پ.ن۳: ۸۸ هم اومد ... ع.الف این روزها داغون تر از همیشه فریاد هایت را تحمل می کنم ! آب خوردن هم برایم بسی دشوار است وقتی که له شدن شخصیتم را زیر دندانهای کرم خورده ات احساس می کنم... آنجاست که قلبم تیر می کشد ! و می گویند چیزی نیست ٬ درد آپاندیس است روزی ۳ وعده فحش بخوری خوب می شوی از آن فحش های آبرودار البته! درد باکلاسیست آپاندیس درد ... با دوستان باکلاست رفت و آمد کن آنها درکت می کنند به شدت! تمام آب دریا را قورت دادم و حالا این منم که یک خرچنگ را در دلم پرورش می دهم! از دست من ناراحت نشو ٬ زودتر از آنچه که فکرش را بکنی با رفقایت آشنایت می کنم... و این است بال ماسکه ی بزرگ خرچنگ ها!!! ع.الف پ.ن: خدا تو را به مادرت ببخشه که از گنده کاریهات خبر نداره! همیشه یه روزی برام پیش میاد که دوست دارم این جوری بنویسم، نه مبهم مثل نوشته های گذشته!تازگیا خیلی فکر می کنم به آدمای دوروبرم و به سطح فرهنگی و مالیشون که چه قدر همه با هم تفاوت دارن ،یه سری خودشون رو جوری درست می کنن و میان بیرون که همه کف می کنن یه سری هم چادرشون رو جوری دوره خودشون پیچیدن که دلم می خواد بلند داد بزنم بگم چرا؟! پسرای الافی که گوشه کناره خیابونا ایستادنُ مثلا دارن با خودشون حال می کنن ولی هر از گاهی یه تیکه هم به دختری که داره رد می شه می ندازن و فکر می کنن خیلی باحالن ! فروشنده هایی که هر چی قیافت خفن تر باشه بیشتر تحویلت می گیرن و بیشتر بهت تخفیف می دن و اون پسرایی که کلی خوش تیپن جوری که از دیدنشون کیف می کنی ولی تا دهنشونو باز می کنن گ.ن.د می زنن به کل هیکل! همیشه هر وقت رفتم بیرون برای خرید اعصابم به شدت ریخته به هم برای نبودن یه کم ش.ع.و.ر که شاید باشه ولی من حسش نمی کنم! یه سری اتفاق تو زندگی هر کسی به مروره زمان پیش میاد که شاید خیلیاش خوشایند نباشه ولی هست و نمی شه کاریش کرد...من همیشه فکر می کردم یه آدم ۱۷ ساله چقدر می تونه بفهمه و از زندگیش لذت ببره ولی الان که می بینم ۲ ماهه دیگه ۱۷ سالم می شه می فهمم که چقدر اشتباه می کردم! شاید من مثله خیلیای دیگه که هم سن من هستن نباشم و تمام دغدغه ی فکریم روی یه غشری از جامعه به نام پ.س.ر متمرکز نباشه ولی همیشه یه دغدغه ی دیگه ای داشتم و اونم این بوده که خدا وقت داره تمومه بنده هاش رو ببینه و بهشون فکر کنه؟! من برای خودم می نویسم باور کن! پ.ن: این نویسنده های رمان های ایرانی برای سن من واقعا چی در مورد جامعه ی ما فکر کردن !؟ پ.ن۱: همیشه به این فکر می کنم که نکنه یه ضربه ی جبران نا پذیر بخورم! پ.ن۲: MP3 یکی از ضایع ترین وسیله های زندگیم شده با آهنگای توش ( ساسی مانکن )---> مسخرست! پ.ن۳: مدرسه ی دانشگاه صنعتی اصفهان از مزخرف ترین مکان های زندگیمه! پ.ن۴: من با دفتر خاطراتمم راحت نیستم... ع.الف شاید تقدیر این است و من نمی دانم بخندم و هیچ نگویم و شاد باشم حرف بزنم و دعوا کنم و موهایشان را بکشم! اگر دسته من بود که کچلت می کردم تا چشمانت را از حدقه در بیاورم ... من مهربانم بیشتر از آنچه فکرش را بکنی تو بی معرفتی بیشتر از آنچه من ... و من بی صبرانه منتظر روزی ام که اعتراف کنی همه چیز را و بفهمی اشتباه می کردی حسابی! و به هیچ قانونی پایبند نیستی به جز چرب زبانی... و من فقط تو را نگاه می کنم با این همه گنده کاری ... به امید روزی که از بویشان خسته شوی و بدانی من مهربانم مانند اسمم! پ.ن:عرفان (رپر) پدرش استاد دانشگاهه!!!! ع.الف در خراب شده ای شروع به تحصیل کردیم به نام مدرسه ی گند زده ی فلاکت بار اصفهان! اندیشیدیم خودمان می سازیمت ای خراب شده... ولی نشد ( زهی خیال باطل بسی!) مدیری دارد به نام نجم آبادی ملقب به خانوم آشغالیان که ماشاالله بسی محبوب هستند مخصوصا در کلاس بنده! زبانی دارند بسی چرب و نرم برای انداختن مخ هایمان اندر فرقون! بسیار حالمان ازشان به هم می خورد باشد عبرتی برای بازماندگانمان اگر سالم از این خراب شده بیرون آمدیم شاید هم انداختنمان بیرون نمی دانیم! ولی به فنا می فرستمت نجم آبادی... ع.الف
| Design By : Night Skin |


