تبليغاتX
کلاسیک


کلاسیک

...می خواهم بهانه ای برای لبخند باشم

 

باران را خواستیم که ببارد

بر کله ی نسبتا پوکمان !

تا فراموش شود ولی انگار نه انگار

دوست قدیمی هست برای همیشه ...

که من ببارم برای او مانند تگرگ

که بیچاره کرد کشاورزان مشتاق الگوی اصلاح را !

تا وقتی هستم بی نهایتم برای دلت

وجدانمان می گوید ننویس چون نه حسش هست

نه حالی برای نوشتن !

پس باشد فرصتی برای بودنی دوباره...

                                                                       ع.الف

پ.ن:شاید تقدیر این بوده نمی دونم ...

پ.ن۱: از همه ی دوستان معذرت می خوام که نمی تونم براشون نظر بزنم ، می خونم مطلباشونو ولی نظرات برام باز نمی شن ... ( آدم ، دختر کوچولوی یاغی ، نکته دان ، امین آزاد ، ستاره**و  ... ) فیتوپلانگتون را هم در ۳۶۰ در میابیم !

پ.ن۲: انقدر دوست دارم که تو کتاب جا نمی شه !( اینا نتیجه ی گوش دادن به اهنگهای جوادی متعدده!)

پ.ن۳:بیخیال شو به شدت که کسی برات تره هم خورد نمی کنه می فهمی که چی می گم؟!

پ.ن۴:تو هم سرت شلوغه این خوبه!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:30 توسط کابوس| |


Design By : Night Skin