کلاسیک
...می خواهم بهانه ای برای لبخند باشم
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ صبح ساعت ۱۰:۲۰ از صدای مامان بیدار می شم ولی ناراحت تر از همیشه! ۱۰:۳۰ تو یخچالم... سوژه یافت نشد ! ۱۰:۴۵ می رم بالا مثلا سر درس، بابا:عاطفه جان یه لحظه بیا بوست کنم! تولدت مبارک... ساعت ۱۱ فاطمه تو اتاقم: تولدت مبارک جوجه! تا ۱۲ حسابان بخون نخون... ۱۲ پا کامپیوتر با اون سرعت گ.ن.د! همه جا تبریک تولد ... کلوب دات کام ! بیخیال بابا اونجا که خبری نیست مثل همیشه! تا شب کرکره خنده به چیزای مسخره... ولی هنوز ناراحت بودم ! اینا آدم خوبان ، دوست خوبان ، ولشون کن ! تو که خیلی وقته خطت رو جدا کردی نه؟! ع.الف پ.ن: چه قدر لذت داره که شبه تولدت آسمون از شب تا صبح بباره! پ.ن۱: به این نمی گن انسان مغرور، شاید ب.ی.ش.ع.و.ر.!؟ پ.ن۲: من یه دختره ۱۷ ساله ی اردیبهشتیم ! اگه تو قدر نداری ! پ.ن۳: بعضی وقتا نگاه کردنا از روی علاقه نیست از اون روییه که آدم به خریت خودش پی برده!
| Design By : Night Skin |


