کلاسیک
...می خواهم بهانه ای برای لبخند باشم
تمام ترانه های باران را به پوچی کشاندی هیچ نگفتم... این منم که خاموشم از ترنم های بی پایانت ، دیگر سوگندهایت را به آبی بودن آسمان نمی ستایم که تو برایم سرابی بیش نیستی! می خواهم بنوشم از تمام وجودت که تمام شوی نه می خواهم بمانی و نه بخوانی ، شاید رفتنت از توهم های روزگار کم کند ... برای بازگشتت آنچنان پای می کوبم که خدا هم مرا در آغوشت ببوسد! ع.الف پ.ن: چرا نظرات باز نمی شن؟! پ.ن۱: تا حالا اینقدر از شنیدن خبر خوشحال شدن یه دوست خوشحال نشده بودم ! مبارکت باشه !
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت
5:1 توسط کابوس| |
| Design By : Night Skin |


